زمان کنونی: ۱۳۹۶/۱۱/۰۴، ۰۳:۲۸ ق.ظ درود مهمان گرامی! (ورودثبت نامورود با فیسبوکورود با گوگل پلاس)

خاطرات امید خوش تراش, LEGEND

*
کاربر انجمن

دیپلوم
تاریخ عضویت: ۱۳۹۰/۰۳/۰۲
اعتبار: 7
وضعیت : آفلاین
سپاس‌ها: 279
326 سپاس گرفته‌شده در 148 ارسال
ارسال: #1
خاطرات امید خوش تراش, LEGEND
سلام و دورد خدمت تک تک دوستان عزیز
خیلی زیباست. توی خاطرات من که دارم براتون میگم از کودکی شروع میکنم و یک جوریای زندگیم رو بازگو میکنم 
دوستانی که میان و نگاه میکنن حق دارن که برسی کنن . سوالی بپرسن ولی به حاشیه نکشن . ممنون
خوب
من تو سال 1373 به دنیا اومدم.
 خاطرات 2 3 سالگیم یادم نیست :)) شاید مثل خیلی های دیگه لپمو میکشیدن یا خیلی بوسم میکردن یا مثل خیلی های دیگه اینو به من . نوبت  تو دیگه نیست . بدش به من . بدههههههههههههه به من ماله منههههههههههه :))
چون بچه اخر بودم و بعد از خیلی سال ها خداومد منو خلق کرد و پدرم و مادرم موقع به دنیا اومدن من خیلی جوان نبودن مثلا پدر 54 5 و مادر 40 5 . و خواهرانم همه بالای 18 سال و دیگه خواهر یا برادر هم سن نداشتم .

اونجوری که مادرم میگه من باید همون بچگی میمردم . خوب شندیدن دیگه همه بچه خوردو ها زردی  میگرن 
من هم گرفته بودم ولی از نوع شدید که در لحضات حساس درمان شدم (دیگه نزدیک بود رو به موت برم)
خوب سنم رسید 7 سالگی که رفتم به مدرسه البته مهدکودک هم میرفتم . خوب پس بزارید اول مهد کودک هم برم  من مهد کودکم رو توی همون مدرسه سپری کردم . یادم میاد توی یک جشن ساندویچ ککتل دادن یک نونه  من اون موقه 6 سالم بود هنوز که عکسش رو میبینم خندم میگیره . :) 2تا ساندویچ رو کرده بودم توی دهنم و لباس فرمم ککتلی شده بود :))
یاد میاد که به فردا میگفتم امروز و به امروز میکفتم فردا :))
یادم میاد که به بستنی میگفته بدنی :)) با شتدید :))
یادم میاد وقتی مرفتم خونه جورابامو پرت میکردم و داد میزدم مامان من گشنمههههههههههههههههههههههههههههههه . :))
یادم میاد توی مهدکودک از دوستانم چیزی میدزدیم :)) مثل دفتر . لیوان اب . مداد :)) و .... 
خوب بگزریم رفته رفته که روز ها میگذشت در همین هین خاهرانم دانشجو بودن و کسی هم منو درک نمیکرد میدونی چرا ؟ چون پدر و مادرم کارمند بودن . خواهرام همه دانجو بودن )3تا) فقط یکی بود که از من نگهداری میکرد و یک جورای اون منو بزرگ کرد. و من هم نمیتونستم درک کنم به بهانه های مختلف گریه میکردم . اینو بخر . اونو بخر . این کارو کن او کارو کن و .....چون کسی توی خونه هم سنو سالم نبود مجبور بودم برم توی کوچه وبا دوستان کوچه بازار اشنا شم . رفتیم (دوران 3ماه تابستون)
یادم میاد برای اولین برا میخواستم دوست بشم با همسایه هام که منم بازی بدن  فقط میومدم و روی صندلی سنگی مثل گربه های مظلوم منشستم و بازی اونارو تماشا میکردم (فوتبال شاولین :)) )  اولین بار یکی توپ رو محکم شوت کرد و خورد توی صورتم از اون توپ پلاستیکی ها که صورتم قرمز قرمز شد  :) .  گریه کردم چه گریه هم و سر به زیر به خونه رفتم :(( . فرداش باز رفتم ولی بازیم ندادن ولی خدارو شکر توپ بهم خورد :) روز ها گذشت تا بلاخره  یکی بهم گفت تو هم میای بازی ؟؟؟؟؟
منو میگی   ها با منی ؟ ولی من یاد ندارم فوتبال میترسم بازی خراب بشه ! گفت اشگال نداره بیا . و دوستی ما چند نفر تازه شروع شد . در همین هین دوستی  اتفاق وحشت ناکی افتاد !!!!!!.......................... میتونی حدس بزنی ؟



اولین خواهرم رفت خونه بخت ! و من گفتم این کجا میره ؟؟؟؟؟؟ منم میخوام برم باهاش * خوللاصه بابام هم به دلیل سن بالا و کم حصلگی 2تا سیلی محکم نصار ما کرد و بدترین لحظه عمرم در اون موقه بود !! مراسم عروسی توی درگز بود . خولاصه رفتیم اونجا یک شامی هم زدیم او برگشتیم که فعلا از خاطراتش هیچی یادم نیست . عروسی تمام شد و رفتیم خونه . به مامان گفتم ابجی کی میاد کی میاد کییییییییییییی میاد ؟ هی میگفت به زودی که دیدم بعد از 1 ما اومد و توی اون یک ماه من خیلی اذاب کشیدم . یکی از عزیزانم رفتن بدون این که به من چیزی یاد بده یا بیرون ببره به خندونه و دیگه مدرسه ها شروع شد 
خاطرات اول ابتدایی رو بعدا میگم فعلا بای 
 
۱۳۹۲/۰۸/۳۰، ۰۱:۵۴ ب.ظ
سوابق نقل قول
*
کاربر انجمن

دیپلوم
تاریخ عضویت: ۱۳۹۰/۰۳/۰۲
اعتبار: 7
وضعیت : آفلاین
سپاس‌ها: 279
326 سپاس گرفته‌شده در 148 ارسال
ارسال: #2
RE: خاطرات امید خوش تراش, LEGEND
خوب باز دوباره  فکر کردم الا پر از خواطرات دوستان میشه !!! ولی خوب ....
چند روز قبل از اینکه برم اول ابتدایی یک الامه پول خرج کردم اخه کودو ادمی اول دبستان خودکار میخره ؟ اونم همه رنگه ؟!!! :))
کوله پشتی که هیچ کوله مسافرتی خریدم :)) جامدادی از این طرح ماشینی ها 2 طبقه مداد رنگی 36 تازی امینیومی طرح ماشین از اون قیدیمی ها.
خوب شبش که اصلا خواب به چشمام نیومد.
رفتیم مدرسه  فکر کردم 10 20 نفر بیشتر نسیتن  من پامو گذاشتم گفتم یا خداااااااااااااااااااا 500نا دانش اموز همو نیم قد . ترسیدم !به مامانم گفتم بیا برگردیم شولوغه ! گفت نه بچه جان بیا بورو بیبین اینارو بورو باهاشون بازی کن ! منو میگی از ترس داشتم میموردم !!! گریه کردم گفتم نههههههههههههههههههههههههههههههههههههه نمیرمممممممممممممممممممممممممم . مامنم گفت باشه :)) از اون باشه های مادری که الان توضیح میدم :)
رفتمیم جولو تر موخ مارو شستشو داد با کلامات جادوی یا میرم برات اونو میخورم . برات پلستیش میخرم . برات تفنگ میخرم . ای اینکارو میکنم و .... اخرش مارو با یک ابمیوه به مدرسه بود :)))))))))))))))))) جالبه نه ؟ 
خولاصه رفتیم به مدرسه موقیه که رفتم زنگو زده بودن 500 نفر به خط های مختلف جمع اوری شده بود. بنده خدا مدیره داشت صحبت میکرد در مورد سال جدید دانش اموز های جدید و همچین چیز میزا رفتمین تو داخل کلاس شدم چون یکم تپلی بودم و کسیرو نمیشناختم مظلوم بودم  تا اینکه معلم امد . سلام و خوشو بش کرد و گفت که همه خودشون رو معرفی کنن به ما که رسید ! زدم زیر گریه !!!!!!!!! مارو میگی روسوا کل کلاس بهم خندیدن ! کلامو گذاشتم روی میز و همونجور گیریه میکردم و دیدم زنگ خورد رفتیم توی حیاط همه مشغول بازی بودن منم یکجا نشسته بودم به بازی های بچه ها تماشا میکردم . روز ها گذشت . و هیمنطور هفته ها گذشت . خیلی به درس علاقه نداشتم از طرفی هم که دس خوب نمیخوندم این بود که کسی نبود به من کمک کنه با بابام کار میکردم باید طبق دستورش کار میکردم وگرنه زیرتی پس کله ..... . با مامان میرسیدم بورو پیش ابجی . ماهم خوشحال رفتیم پیشی ! رفتیم پیشش این مسئله ریاضی رو برام جل میکنی ابجی : بلههه بده ببنیم چیه ! یم مسئله مثل 2+2=4 رو برام با ضربو ایکس ایگرد برام حل کرد . ماهم خوشحال ! رفتیم فرادای اون روز به معلمه نشون دادم و اون با نگاهی بد . زد پس سرم . و همه به من خندیدن و من باز گریه کردم و اون پایان مرگه رویاهام از مدرسه دوران سال اول بودو باز همیوطور گذشت . روزها و ماه ها که به تابستون خوردم و رفتم پی بازی با دوستان . التبه بگم ها روز های مدرسه هم میرفتم بازی ولی خیلی نه بابام هی دعوا میکرد منو . 
فعلان باید برم شب همه خوش باز فردا اگه وقط بود هتمن ادامشو میگم شب همه خوش
۱۳۹۲/۰۸/۳۰، ۱۱:۳۶ ب.ظ
سوابق نقل قول
*
کاربر انجمن

دیپلوم
تاریخ عضویت: ۱۳۹۰/۰۳/۰۲
اعتبار: 7
وضعیت : آفلاین
سپاس‌ها: 279
326 سپاس گرفته‌شده در 148 ارسال
ارسال: #3
RE: خاطرات امید خوش تراش, LEGEND
خوب دوبازه سلام دوستان عزیز لطفا با نام کاربری خودتون یک تاپیک باز کنین و خاطرات خودتون رو بنویسین . . در ضمن خواننده عزیز حق اینو داری مباحث خنده دارو پست جدید باز کنی که ما هم به فهمیم کدوم قسمت هاش خنده دار بوده از دید دوستان.
سال دوم رو خیلی یادم نیست . سال 3 اصلا یادم نیست . فقط میدونم سال 4 2 ماه اول از مدرسه بیرون امدم و رفتم غیر انتفاعی دلیلش رو یادم نیست ولی از مادرم میپرسم میگه ـ چون تپلی بودی و همه مسخرت میکردن گفتی که بیریم یک جای خلوت تر . خوب اون چیزای که یادمه رو میگم  سال دوم معلم یک خانوم بود .  خوب احساس خوبی برام بود چون خانوم ها مهربونن . روز اول که رفتم توی مدرسه بعضی از دوستان پارسال رو دیدم . سلامو چطوری خوبی فولان بهمان گذشت تا زنگ خوردبه خط شدیم طبق روال پارسال مدیر باز امد و حفر های تکراری رو زد ! بعد رفتیم سر کلاس .خانومی که امده بود فاملیش موشیری بود . زن مهربونی هم بود . از نظر درس دادن خوب بود . اخلاق هم عالی  . یادم میاد سر کلاس نام منو برد که برم پای تخته برای دیکته پای تخته منم تا اسم رو صدا زد میتونی حدس بزنی چی شد ؟
زرتی باد از شکممون زد بیرون ! کل کلاس بهم خندیدن ! ولی چون خیلی گریه کرده بودم پارسال اینار گریه نکردم ولی اشک تو چشمام جمع شد !  . این تا اینجا . ی چنتا خاطره تک بگم . یادم میاد که یک رفیقی داشتیم به اسم وحید شیرده . هم با این رفیق بودم هم دوشمن ! یک روز با این وحیده دعوام شد یادم نمیاد سال 2 بود یا 3 که توی کلاس به من گیر داد موضوع هم یادم نیست . منم از ترس حلش دادم ! بنده خدا خورد به سنگ  و لسش  پاره شد ! یکم خون ریزی داشت ! کل مدرسه رو گذاشت روی سرش . میگفت : خون . خون خون خون . داد میزد و میدوید منم از ترس که یا خدا چی شده الان منو میکشن منم حل شدم برار کردم توی دست شوی ها  :)
یک خاطره دیگه که مال سال 3 بود فکر کنم . یک دوستی داشتیم به اسم نیما . فامیلش یادم نیست 
یک روز برای معاینه ختنه امده بودن و واکس . مال همه رو نگاه کردن تا به این رسید !!! فرار کرد  اخه از امپول میترسید :))
من خودم از امپول میترسیدم اونم که داد زد و فریاد از ترس داشتم میمردم!!!!! خلاصه رفتم امپول رو زدم ولی درد نداشت :))
اینی که میگم هم مال سال 4 بود که معلم امد سر کلاس . من داشتم به گل ها که بچه برای درس علوم توی یک ظرف شیشه ای بزرک کرده بودن نگاه میکردم . از بس که برام جالب بود به حظور معلم توجه ای نداشتم :)) اخر یک پس گردنی اروم زد 
فعلا تا همینجا یادمه  خاطرات کلاس پنجم رو بعدا میگم الان باید برم فعلا بای
۱۳۹۲/۰۹/۰۱، ۱۱:۱۸ ق.ظ
سوابق نقل قول
سپاس شده توسط: مهدي عرفان ، dorehamiha
*
کاربر انجمن

دیپلوم
تاریخ عضویت: ۱۳۹۰/۰۳/۰۲
اعتبار: 7
وضعیت : آفلاین
سپاس‌ها: 279
326 سپاس گرفته‌شده در 148 ارسال
ارسال: #4
خاطرات امید خوش تراش
سلام 
حدود 10 سال پیش من یک جفت فنچ خریدم . بعد از 2 3 روز براشون الانه گذاشتم از پنبه :)
دیدم فرداش دور باش پیچیده بود هر کاری کردم باز نشد . مجبور شدم  باشو با کبریت بسوزونم تا پنبه از بین بره . این کارو کردم با وجود درد زیاد . بعد خوب شد . (کرم خنک کننده بهش زدم :).)
۱۳۹۲/۰۹/۰۲، ۱۲:۴۱ ب.ظ
سوابق نقل قول




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان